مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

241

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

يونس گفت : كنيزك خود را بگو كه آوازى براى ما بخواند . كنيزك اين بيت بخواند : غلطان ميان تودهء گل عاشقان مست * از غم كناره كرده و معشوق در كنار آن جوان در طرب شد . پس از آن با يونس گفت : از بهر چه بدين شهر آمده‌اى ؟ گفت : از بهر آن‌كه وام خود ادا كنم و از پريشانى بدر آيم . آن جوان گفت : آيا اين كنيزك ، بسى هزار درم ميفروشى يا نه ؟ گفت : از فضل خدا نوميدانيم . گفت : آيا بچهل هزار درمش ميفروشى يا نه ؟ گفت : چهل هزار درم بوام‌خواهان بايدم داد و خود ، تهىدست خواهم ماند . گفت : به پنجاه هزار درمش خريدم و نفقه و كسوهء تو نيز با منست . يونس گفت : كنيزك را به تو فروختم . آن جوان گفت : بر من اعتماد دارى كه كنيز ببرم و قيمت او را فردا به تو باز فرستم و يا كنيز در نزد تو باشد كه قيمت فرستاده ، او را ببرم . يونس را شرم و بيم بر آن داشت كه گفت : آرى بر تو اعتماد دارم . كنيزك را ببر . خدا او را به تو مبارك گرداند . آنگاه جوان بيكى از آن دو غلام گفت : كنيزك را باسب خويش سوار كن و او را ببر . و جوان ، خود نيز سوار گشته ، يونس را وداع كرد و بازگشت . ساعتى نرفت كه يونس بفكرت فرورفت و دانست كه خطا كرده . با خود گفت : چه كار بود اين‌كه كردم و كنيزك را به كسى دادم كه او را نميشناسم و نميدانم كه بكجا رفت . تا هنگام صبح با حيرت و فكرت بنشست . على الصباح ، دوگانه بجاآورد و ياران او بدمشق اندر شدند و او حيران بنشست و نميدانست كه چكار كند . القصه ، چندان نشست كه آفتابش بسوزانيد و از نشستن ، آزرده گشت . خواست كه بدمشق اندر شود ، با خود گفت : اگر من بدمشق روم ، شايد قيمت كنيزك بياورند و مرا در اين مكان نيابند و از رفتن بدمشق ، ستمى ديگر بخويشتن خواهم كرد . آنگاه برخاسته ، در سايهء ديوارى بنشست . چون روز بپايان رسيد ، يكى از آن دو خادم را كه با آن جوان بودند ، ديد